16
سلام مرد من
این نامه ها را بیست و دوم بهمن ماه 1384 شروع کردم، روزی که فکر می کردم باید در جستجوی خودم باشم، روزی که کتاب فاطمه فاطمه است ، آخرین هدیه یک مرد مرا به جستجوی زن ِ درونم واداشت. باید در جستجویش می بودم چرا که سالها مثل پسرها زندگی کرده بودم و زمانی که چشم باز کردم و دیدم عاشقم تازه فهمیدم باید یک زن باشم! اما دیر شده بود برای خیلی چیزاها! من زن بودن را بلد نبودم، من زن بودن را تمرین نکردم، من زن بودن را نزیسته ام...
و آنگاه که فهمیدم باید زن باشم یا در نقش خواهر ظاهر شدم یا مادر!! شخصیتم طوری بود که همه ناخودآگاه یکی از این دو نقش را در من می یافتند...
و چه خوب از عهده این دو نقش بر می آمدم و بر می آیم...
اما من...
هیچگاه نفهمیدم در پس این جستجوی چند ساله می رسم به زن ِ درونم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ روزها و ماهها و سالها گذشت، هر بار به بهانه ای از جستجویم دور شدم.
اما باز امیدوار بودم که پیدا می کنم آن زنی را که باید باشم، و درنهایت آن مردی که باید باشد اما نبود!!
وقتی مردی که فکر می کردم مرد من باشد اما نبود به سفری بی بازگشت رفت، دیگر توان جستجو در من نماند...
گهگاه به امید یافتن نشانه هایی از خودم و همه آنچه نیافته بودم دست به قلم می شدم اما رنگ نوشته ها عوض شد، آن حرارت و محبت سابق را نداشت آنقدر که حتی خودم را هم راضی نمی کردم چه برسد به خواننده این سطرها...
این شد که گذشت و من ننوشتم و نجستم و نخواندم و گم شدم...
و همه آنچه که تا آن زمان یافته بودم در من و با من خفت...
نه از زن گفتم و نه برایت نامه نوشتم...
همه آن روزهای تاریک رنجی بود بر من بر زن ِ درون من...
وقتی با همه سادگی ام مردان سرزمینم را جز نامردانی بی فکر نمی دیدم که نگاههایشان بر سایه ام هم سنگینی می کرد،وقتی پایه های انسانیتم را در پیش رفتار و نگاه نامردانه شان لرزان دیدم، وقتی متوجه شدم که در این سرزمین به عنوان یک زن از دیدگاه قانون، سنت، عرف و مذهب ،حق انتخاب سرنوشتم را ندارم و حتی مسئولیتم باید برعهده یک مرد باشد!! تنها کاری که کردم این بود که گم شوم دور و گم...
آنقدر از زن بودنم دور شوم که رنج پایمال شدن حقوقم خفه ام نکند!!! وقتی که با هر آنچه از دانش و بصیرتی که بدست آورده بودم (هرچند کم)نتوانستم اندک تغییری در دنیای اطراف خودم برای زن بودن و مردن بودن واقعی که بسیار مترادف انسان بودن است ایجاد کنم، چشمانم را بستم به روی خودم و هرآنچه که می شد باشد ...
این روزها دیگر کار نمی کنم، درس هم تمام شده، قرار بود فرصتی باشد برای یافتن خودم اما ...
شاید هم این نوشتن دوباره آغازی باشد برای ادامه جستجویم ...
شاید هم هنوز در اعماق وجودم زنی است در جستجوی خود و در انتظار مرد خود...
نمی دانم...
اما به گمانم این همان زن گم شده درونم است که می خواهد دوباره دیده شود، خوانده شود...
یک سال و چند ماه از هشتم فروردین 87 می گذرد و این زن نمی دانم چطوری دوباره در من پیدا شده و می نویسد...
چقدر زمان گذشته از آخرین نامه، چقدر دور شدم...
بانو
15
این فصل بهار نیست فصلی دگر است
مخموری هر چشم ز وصلی دگر است
هرچند که جمله شاخه ها رقصانند
جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است...
سلام مرد خوب من
بازهم بهار رسید و بانو را فرصتی دست داد تا یادی از نامه های بی پاسخش کند و نگاهی به نوشته های پیشین بیاندازد...
به رسم عادت هر ساله نوروز، سال نو را به تو تبریک می گویم و امیدوارم سالی خوب در پیش رو داشته باشی، و امسال سالی باشد که همه ما بتوانیم به شناخت بیشتری از خودمان برسیم...
می دانم سال گذشته بیشتر سرگرم دغدغه هایم بودم و قبولی در دانشگاه و تغییر شغل و ... همه و همه باعث شد تا در طی سال گذشته تنها دو نامه برایت بنویسم ...
همین تعداد کم نامه ها نشان می دهد بانو تا چه حد از خواسته های دورنی اش دور بوده و مشغله های دنیایی مانع رسیدنش به شناخت و تفکر بیشتر شده...
یک سال مثل خواب و رویا گذشت و انگار این روزهای تعطیل آغاز سال نو تازه بیدار می شوم از این خواب ...
و چقدر خوب است این بیداری...
مسائلی که در یک سال گذشته ذهنم را مشغول کرده بودند حجاب بود و مسئولیت های زن ، اما هرگز فرصت نشد که این مسائل را به دقت بررسی کنم و به نتیجه برسم...
در روزگار کودکی و نوجوانی اعتقاد درونی به حجاب داشتم و نیازی برای تحقیق بیشتر نبود اما هرچه بزرگتر شدم نمی دانم چه شد...!!
بررسی مساله حجاب را همچنان می خواهم به آینده موکول کنم اما موضوع این نامه ام را به مسئولیت های مختلف زن در این روزها اختصاص میدهم...
گاه می اندیشم من و خواهرانم هنوز بین زن سنتی ایرانی و زن مدرن مانده ایم !! هنوز گاهی در غالب زن ایرانی سنتی می رویم و گاه کاملاً مدرن و امروزی!!! برخورد می کنیم ! هنوز نمی دانیم از خودمان چه می خواهیم ، هنوز نمی دانیم باید چگونه باشیم !!و این سردرگمی در بسیاری از فعالیتها و تصمیماتمان تاثیر زیادی دارد...
حتی تو مرد من نمی دانی از بانویت چه می خواهی!یک زن سنتی با دست پخت خوب و خانه دار و هنرهای زنانه یا زن مدرن امروزی و کارمند و دارای درآمد بالا و روابط اجتماعی قوی و...
نقش تو مرد من در این سالها تغییر چندانی نکرد ه جز اینکه این روزها بانویت هم در کسب درآمد همراهیت می کند...
اما من،هم باید خانه دار باشم – دست پخت خوب،شوهر داری خوب،ارتباط خوب با خانواده و فامیل ، بچه داری و پرورش و تربیت نسل آینده و... – و هم به نوعی نان آور خانه!!!!
این یعنی علاوه بر نقش های سنتی ام ، روزانه 8 ساعت کار بیرون از خانه داشته باشم ،حداقل 2-3 ساعت در رفت آمد باشم ،اگر فرصتی بود خرید خانه را هم انجام دهم و ...
می بینی نقش من این روزها خیلی پررنگ تر از گذشته شده ، و طبیعی است که ندانم با روزانه 10-12 ساعت بیرون از خانه بودن و خسته به خانه برگشتن در 12 ساعت باقی مانده روز چطور نقش سنتی زنانه ام را نیز اجرا کنم ؟؟؟
یادم می آید بچه که بودیم مادر بزرگ از صبح غذای ناهار را بار می گذاشت و با صبر و حوصله به غذا سر می زد و ظهر با ذوق و سلیقه سفره را می چید تا آقاجان با آرامش و با اشتها ناهار بخورند ، سر سفره هم آقاجان کلی از غذای خانم جان تعریف می کرد و چند جمله ای راجع به مسائل خانواده صحبت می کردند...
و چقدر مادربزرگ و پدر بزرگ از باهم بودن لذت می بردند،خستگی های آقا جان در پناه آرامش مادر برزگ فراموش می شد ...
اما امروز نمی دانم من که گاه بعد از تو به خانه میرسم چطور خستگی هایت را درمان کنم ؟ وقتی هر دو به یک اندازه خسته ایم دستهای کداممان باید آرامش بخش دیگری باشد؟؟؟
زندگی مشترک امروزه مان در اثر همین خستگی های درمان نشده روز به روز سرد تر می شود و عشقی که هر روز تازه نشود عاقبت روزی می میرد!!!
من مخالف اشتغال زنان نیستم اما به گمانم این روزها من و خواهرانم و حتی جامعه آنقدر از این شرایط جدید و فرصت های پیشرفت شغلی و کسب درآمد برای زنان به وجد آمدیم که خیلی از اصول را به فراموشی سپردیم!!!
و حتی این کسب درآمد از ویژگی های اصلی انتخاب همسر برای تو مرد من و برادرانم شده!!! هرچه درآمدمان بیشتر می شود خواستگاران شادمانه تر برای آینده برنامه ریزی می کنند!!! و عجیب نیست که اگر چنین ازدواج حسابگرانه ای هم اتفاق بیفتد بعد از مدتی چون برای نیازهای اساسی و مردانه ات پاسخی نمی بینی و چون من نیز دیگر توانایی ابراز علایق زنانه و انجام مسئولیت های همسر داری و بچه داری را ندارم زندگی مان به سردی می گراید و تنها همان برنامه ریزی حسابگرانه مان برای درآمد هم باعث ادامه زندگی می شود!!!
شاید نگاهم را کمی بدبینانه بنامی! نمی دانم اما خودم هیچ گاه نمی خواهم اسیر چنین زندگی مشترکی شوم!
ترس از دچار شدن به چنین زندگی بی روح و بی عشقی است که ازدواج را برای من و خواهران و برادرانم آروزیی بیرنگ و دور ساخته و گاه برخی از ما از آن گریزانیم!!!
و چرا باید آنقدر درگیر روزمرگی شویم که از ازدواج این سنت مقدس واهمه داشته باشیم؟؟؟ چرا این روزها برای هر برنامه ای فرصت داریم جر برای شناخت خود و پیدا کردن راه درست زندگی ؟؟؟
از کلاس های مختلف خود شناسی و سی دی ها و مجله ها و کتاب ها هم آنقدر سریع می گذریم که نمی توانیم عملاً رهنمودهایشان را بکار بگیریم!!
چرا برخی از ما آنچنان بی تامل زندگی مشترک را آغاز می کنیم که بعد از مدت کوتاهی همه چیزش برایمان عادی ، روزمره و انجام وظیفه می شود؟؟؟
چقدر فرصت داریم تا چند ساعت برای پخت غذای مورد علاقه همسرمان وقت بگذاریم تا سر سفره لبخند رضایتش همه شادی های دنیا را به ما هدیه دهد؟؟؟
چقدر می توانیم آرامش بخش هم باشیم ؟؟ چقدر برای تازه کردن هر روزه عشقمان وقت می گذاریم؟؟
چقدر می توانیم برای بچه هایمان وقت بگذاریم؟همراهشان باشیم دوستشان باشیم و سنت های خوب و رسوم زیبا را به آنها بیاموزیم؟؟ کودکانمان از ما بیشتر می آموزند یا تلوزیون و کامپیوتر و اینترنت و بچه های مدرسه؟؟؟
تا بحال به این اندازه چرا و چقدر ننوشته بودم و اگر بخواهم ادامه دهم ذکر مشکل از این هم بیشتر می شود!
اما راه حل...
مشکل ما برنامه های کاری یکسان و یکنواخت برای مردان و زنان است. اکثر مشاغل روانه 8 ساعت کار رسمی دارند و ساعاتی هم اضافه کاری!! اما اگر از انواع اشتغال به صورتهای پاره وقت ، ساعتی ، پروژه ای و کار در منزل و از طریق اینترنت استفاده کنیم و یا سبد شغلی با ساعات آزاد کاری و کار نه بر مبنای ساعت کاری بلکه بر مبنای میزان انجام کار داشته باشیم بسیاری از این مشکلات راحت تر حل می شوند.
قانون خوبی در برخی ادارات دولتی وجود دارد که ساعات کاری خانمها کمتر از آقایان است،برنامه خوبی است و ای کاش در تمامی شرکت ها از این قانون استفاده می شد بویژه شرکت های خصوصی که گاهی حتی خواهرانم مجبورند تا ساعات 9 یا 10 شب کار کنند!!
می بینی مرد من تاثیرات خواندن درسهای مدیریت در نامه هایم به تو و بررسی مسائل پررنگ شده!! و این روزها من سعی دارم راهی پیدا کنم که بشود تا چند سال آینده فکری برای ساعات کاری و نوع کار خانمها کرد که بتوانیم هم در اجتماع فعالیتی تاثیر گذار داشته باشیم هم به خانه و خانواده مان بهتر و بیشتر رسیدگی کنیم...
امیدوارم مردان و زنان سرزمین من دست به دست هم دهند تا هرچه زودتر راههای بهتر زندگی به شیوه ایرانی را در روزگار جدید پیدا کرده و بکار ببندیم و از زندگی خانوادگی و عاشقانه مان به خوبی محافظت کنیم ...
با آرزوی زندگی با عشقی جاودانه در کنار تو
بانو
14
مرد خوب من سلام
به گمانم بانو این روزها قصد کرده از قیر شب رهایی یابد و باز اندیشه اش را به تکاپو وا دارد . در این میان سیر حوادث و آشنایی های تازه نیز بی تاثیر نبوده!
خدا را شکر ...
می دانی مرد من موضوعی که چندی است مرا به فکر واداشته این است که عشق سوختن است یا ساختن؟!!
قطعاً پاسخ این سوال یک انتخاب است اما نکته مهم این جاست هر کدام از ما کدامیک را انتخاب می کنیم ؟؟؟
وقتی باز گردی از تو نخواهم پرسید که در این هجران چقدر رنج کشیدی و چقدر سوختی ؟ از تو می خواهم بگویی در این فرصت چه ها ساختی ؟!
به گمانم بیشتر ما (من و خواهران و برادرانم) راه آسان تر را بر می گزینیم ! یعنی سوختن را !
برای سوختن از عشق کافیست هیچ کاری نکنیم جز تحمل رنجی هر روزه، که به این رنج کشیدن هم دست آخر عادت خواهیم کرد...
اما برای ساختن شهامت و همت نیاز داریم و این کمی کار عاشقی را سخت می کند...
گرچه در هر عشقی سوختنی هم هست اما باید به یاد داشته باشیم : خرابی چو از حد بگذرد آباد می گردد...
این آباد کردن گهگاه از یاد ما می رود و می مانیم در خرابه ای خود ساخته !
و باز به یاد تعبیر زیبای خلیل جبران از عشق می افتم :
...
عشق همچنان که تاج بر سرتان می نهد،بر دارتان می کشد...
و همان گونه که می رویاند ، کژی ها را ریشه کن می کند...
...
عشق شما را چون ژرفا نشینی ِ دانه گندم، بر دل خویش می نهند ؛
آن گاه شما را در خرمنگاه خویش گرد می آورد؛
غربال میکند تا از پوسته جدا سازد...
می کوبد تا چون برف پاکیزه کند...
و به سرشک خویش خمیر می کند تا نرم گرداند ...
و آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد تا نان مقدسی شوید بر خوان مقدس پروردگار...
عشق این همه را بدان امید می کند که اسرار دل خویش دریابید و بخشی از دل زندگی گردید ...
می بینی!عشق همین است ویران کردن بناهای قدیمی و برانداختن قالبهای از پیش ساخته و سوختن ، آری می سوزاند هرآنچه کژی و کاستی است تا خلاء ایجاد شود برای باورهای تازه، شناخت تازه و ایمان تازه ...
ایمانی خود ساخته و نه پیش ساخته !! این روزها عادتمان شده مصرف پیش ساخته ها و عشق بنای این ساختارهای پیش ساخته را در هم می ریزد تا باور کنیم که خود برای ساختن تواناییم ...
و برای از نو شناختن ...
و برای ساختن زیستنی سرشار از عشق و ایمان ...
عشق جراتمان می دهد برای خرق عادات کهنه ...
و عشق می سازدمان اگر در راهش دل دهیم به ندای پروردگار ، توجه کنیم به نشانه ها و ایمان بیاوریم به ناشناخته ها...
و خدا را سپاس می گویم برای شک که مقدمه یقین است برای تردید که سرآغاز راه ایمان است اگر خوب دریابیمش و بجای براه آمدن به بیراهه نرویم ...
و امیدوارم که روزی براه آییم ...
و شهامت زیستن از نوعی دیگر ، عشق ورزیدن از نوعی دیگر و ایمان آوردنی شگرف را داشته باشیم ...
خداواندا سپاس می گویمت که همه عشقی و هر چه عشق است از توست...
مرد خوبم در پایان نامه ام تنهایت می گذارم تا هردو بیشتر فکر کنیم ، بیاندیشیم که می خواهیم از مرمر وجودمان چه بسازیم ...
در پناه پروردگار راستی ها
بانو
۱۳(سیزدهمین نامه در آستانه ۱۳ رجب)
سلام مرد خوب من
روزگاری است که دلتنگی سایه افکنده بر دستان بانو ، قلم در دستانش مانده و واژه بر لبانش خشکیده ...
این روزها دوستان هوای دست نوشته های بانو را دارند و بانو را هوای خود نیز نیست !!
بانو در میانه راه جا خوش کرده و مانده در قیر شب...
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
سهراب
حتی این روزها که حال و هوای میلاد مردی دارد بزرگ دست بانو به نوشتن علاقه ای نشان نمی دهد و اندیشه بانو را راه بجایی نیست !! مثل آنروزها - همین چند روز پیش - که روزگار میلاد بانویی برزگ بود و باز بانو ناتوان در نشر اندیشه ای ...
بانو را ببخشای ، که کوتاهیش را این بار می پذیرد و امید دارد به روزگار آینده تا باز همان بانوی تو باشد و اندیشه اش شادمانه سفر کند به هر سو در جستجوی نشانه های زن بودن در بی کرانه زمان ...
دوستت دارم
بانو
12
دانه ای که سپیدار بود...
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه ! گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت :« من هستم ، من این جا هستم ، تماشایم کنید ...»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند ، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت : « نه ، این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم ! کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی...»
خدا گفت :«اما عزیز کوچکم تو بزرگی ،بزرگتر از آنچه فکر می کنی ... حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی.خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ی کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند.
سالها بعد دانه ی کوچک ،سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛سپیداری که به چشم همه می آمد...
سلام مرد من
« نرم نرمک می رسد اینک بهار ...»
امیدوارم در این لحظات پایان سال احساس آرامش داشته باشی و راضی از آنچه کِشته ای در این یک سال...
چقدر این بهانه ی نو شدن – بهار– با آمدنش هیاهو به پا می کند...
مدتهاست که نامه ای برایت ننوشتم اما قرار بود هر زمان که حرفی دارم بنویسم و قصدم از نوشتن تنها رفع تکلیف نباشد که تکلیف من آموختن است نه نوشتن بدون بینش ...
آنقدراین روزهای آخر سال کارهای نیمه تمام داشتم که یک سالگی بانو هم گذشت بی تبریک و بی جشن تولد !
در این روزها که فرصتی برای نوشتن نبود دوستانم نامه های نوشته اند سرشار از عطر یاس ، و من چقدر خوشبختم با نامه هایم به تو ، به خودم و به برادران و خواهرانم و با نامه هایی که با هر دستی نوشته شوند نشانی از من – زن – یا تو – مردِ من– دارند ...
مردِ من بارها گفته ام که من و تو هردو باید خویشتن را بشناسیم و سپس انتظارات ِ واقعی مان را از یکدیگر کشف و بازگو کنیم ...
و نامه های من به تو و راهی که برای شناخت خویش برگزیده ام دعوتی است از همه زنان و مردان ِ زمانه ام به شناخت خویش ، که همانا شناخت ِ آفریدگار است و عشق ...
این بار با نوشته ای از بانو عرفان ِ نظرآهاری آغاز کردم با امید به دعوت خویشتن و تو مرد من به تفکر بیشتر...
تا یادمان باشد گهگاه از این هیاهوی ِ هر روزه فاصله بگیریم و فرصتی بیابیم برای رشد...
گاه لحظه ای درنگ سرنوشت تازه ای رقم می زند ...
امیدوارم در گذر زمان از کهنه به نو لحظه ای درنگ کنیم و بیاندیشیم به آنچه کِشته ایم و آنچه خواهیم کاشت ...
لحظه هات بهارانه
بانو
۱۱
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی ، گر پیاممان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانیها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای کودکان خود عمو نوروز:
- « ... گفته بودم زندگی زیباست ...
سلام مرد من
امروز پس از مدتها دوری بارش اولین برف بیتابم کرد !!!
شبهای برفی برای من مقدسند !!!
متبرک شدند به نام آرش ...
یگانه مردی از نیاکانم که بیش از همه به مردانگی اش افتخار می کنم ...
شعر آرش کمانگیر انجیل من ، تورات من و قرآن شبهای برفی من است ...
شبهای برفی زرتشتی ام و به یگانه پرستی نیاکانم می بالم ...
شبهای برفی هرساله باید قصه آرش کمکانگیر را خانواده ام از زبان من بشنوند ...
قصه مردانگی
قصه آرمان
قصه ایثار
قصه شجاعت و شهامت
قصه زندگی ...
با تمام زیباییها و روشنایی اش که حتی تاریکی و سوز و سرمای برف هم از گرما و روشنایی اش نمی کاهد ...
آه مرد من!
نمی دانی چقدر دلم می گیرد وقتی می رسم به ...
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود!!!
...
نمی دانم از مرگ اندوهگینم
-که مرگ نه زندگی جاودان -
یا از جای خالی آرش که این روزها همه جا خالی است ...!!!!!!!؟
چقدر دلتنگم مرد من و اشکم این شبها چقدر بی تاب است ، وقتی در جستجوی نشانه هایی از آرش در مردان روزگارم هستم و ... !
کاش می فهمیدی !
همه آنچه از تو می خواهم کمی شبیه آرش بودن است !
مرا ببخش اگر کم لطفی کردم در نوشته ام ! دست من نیست این شبهای برفی سالهاست که نام آرش را در دل زمان و زمانه صدا می زنم و پاسخ نمی شنوم ...
یا گوش زمان سنگین است یا فریاد من بی صدا !!!
برای من مثال نیاور از بسیاری که شبیه آرش بودند و بلکه بهتر از او ، همه را می شناسم همه را به نام می شناسم همه در گذشته اند آن زمانها که من نبوده ام اما من نمونه ای می خواهم به همان پاکی به همان بی باکی تا باور کنم آرش در سرشت مردان سرزمین من جاودانه شده ...
تا باور کنم به جای دهان سنگهای کوه
با دهان مردان زمان من آرش میدهد پاسخ
می کند از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید
می نماید راه ...
مرد من شب برفی زیبایی را هر کجا که هستی برایت آرزو می کنم .شبهای برفی کمی و فقط کمی به تصویر زیبای زندگی و مردانگی بیاندیش برای خاطر ِ دلِ ساده من ...
بانوی شبهای برفی ...
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
کودکان دیریست در خوابند ،
در خواب است عمو نوروز
میگذارم کنده ای آتش در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز ...
در شگفت از پهلوانیها...
10
عاشقی . . .
عجب معامله ای است بین عاشق و معشوق !
آدم عاشق دل را که بدهد ؛
لبهای سرخ حوای معشوق را به دست می آورد
در رسم و راه عاشقی
این وظیفه ی آدم است
که شانه هایش را نردبان صعود حوا کند
تا حوا برود بالا و بالاتر
برسد به درخت . . .
برسد به سیب . . .
وظیفه ی حوا ؛
چیدن سیب سرخ از درخت سبز زندگی است
اما . . .
چیدن سیب بهانه است . . .
حوا دلش برای خدا تنگ می شود
روی شانه های آدم می رود تا دستش را به دامن خدا برساند
اصلاً چیدن سیب بهانه است . . .
عاشقی . . .
یعنی نردبانی باشی
تا معشوق ، روی شانه هایت ،
برسد به خدا . . .
مرد من سلام یادداشت بالا را با اجازه نویسنده از وبلاگ زیبای برای سارا می نویسم برداشت کرده ام آنقدر زیبا بود که دلم می خواست تو هم بخوانی هم این نوشته را و هم تمامی نوشته هایش را ... بانوی تو بازهم به شیوه آدم بزرگها سرش خیلی شلوغ است نغشه هایی دارد برای فردا ـ غلط دیکته ، به یاد رسپینا - که سعی دارد موفق شود برای همین روزها و شاید ماهها مطالعات زنانه اش را تعطیل می کند و برای شناخت خویش به مشاهدات بسنده میکند ... اما همه اینها از دلتنگی اش برای تو نمی کاهد ... و باز گرچه می دانم نمی آیی ولی هر دم زشوق سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم... بانو
۹
سلام مرد من
امیدوارم که این مدت دوری ام را به حساب فراموشی نگذاری ...
قرار بود هرگاه که حرفی برای گفتن دارم برایت نامه بنویسم و گاه با همه تلاشها و مطالعات حرفی برای گفتن نیست ...
باید اعتراف کنم مطالعه درباره زنان فیلسوف باستان کمک قابل توجهی به درک من از زن بودن خویش نکرد...
نظام ارزشهای من با آب و خاک این سرزمین آمیخته و با اعتقاداتش ، هرقدر هم که بخواهم فراتر از باورها و اعتقاداتم گام بردارم دوباره باز میگردم به ریشه هایم ...
گرچه مدتها فکر می کردم که ریشه در باد داشتن و آزادانه به هر سو رفتن و با هر اندیشه ای آمیختن برای درک مسائل راه بهتری است اما باز می بینم چه بخواهم چه نخواهم "من این جا ریشه در خاکم من این جا عاشق این خاک از آلودگی پاکم... "
و چه دلنشین است که بدانی بعد از هر پروازی و سفری می توانی به آنجا که آشیان داری بازگردی و این ریشه ها اطمینانت را برای پرواز به دور دستها بیشتر می کند چرا که می دانی هرچه دور و دورتر روی روزی باز خواهی گشت مانند پیامبری که بعد از سفرهای بسیار به وطن باز می گردد و در تمام طول سفر می داند روزی باز خواهد گشت ...
این بار کمی راجع به ارزشهای انتخاب برایت می گویم ...
تحقیقاتم آنقدر نیست که با سند و مدرک بیان کنم اما همه می دانیم در روزگار نیاکانمان برای ازدواج با یک دختر شرایط ویژه ای بود چنانکه کمابیش امروز هم شرایطی هست اما این کجا و آن کجا ...!!
شاید افسانه های غربی و داستان هایی نظیر زیبای خفته و ملکه برون هاید و ... برایمان آشنا تر از داستانها و افسانهای خودمان باشند اما فرقی نمی کند همه جا دیده و شنیده ایم که برای کسی که خواهان زنی بود چگونه شرایطی گذارده می شد ...
تا آنجا که من می دانم تمام شرایط برای اثبات دلیری و شجاعت و مردانگی یک مرد بود و ملاک خوبی قهرمانی بود و شکستن سدهای ناممکن ...
به گمانم دورتر ها مردمان بخوبی می دانستند مردی که شرف ، غیرت ، غزت نفس و شهامت دارد به هرآنچه که بخواهد دست می یابد ...
مردی می توانست قهرمان قلب یک زن باشد که قبلاً شایستگی قهرمان بودن خود را ثابت کرده بود ، فرق نمی کند اثبات این شایستگی کشتن اژدهای هفت سر باشد یا توانایی ساختن خانه های زیبای کاشان و یا پیروزی در نبرد ، آنچه مهم بود ارزش مادی فتح نبود بلکه اثبات توانایی مرد بود ...
و زن همواره در زندگیش در آرزوی مردی قهرمان است و در کنار چنین مردی بودن آرامش و اطمینان وصف ناپذیری به او هدیه می کند ...
این قهرمان دوستی چیزی شبیه همان حسی است که از سالهای کودکی ام با خواندن شعر آرش کمانگیر در من زنده میشد ...
آری اگر بنا باشد من ِ زن قهرمان زندگی ام باشم قطعاً شریک زندگیم نیز باید قهرمانی باشد شایسته ...
چه شده که امروز ارزشهایمان بیشتر مادی شده ؟؟ چند نفر از زنان سرزمین من با داشتن همسرانی متمول خوشبختند ؟؟ چه چیز در زندگی ما گم شده ؟؟ نیاز واقعی زن دارایی است یا دلیری؟؟؟ با شهامت می توان ثروت بدست آورد اما آیا با ثروت می توان شهامت خرید ؟؟
کار به آنجا کشیده ، بس که من ِ زن معیارم ثروت شده تو مرد من نیز همین معیار را برگزیدی و همه به دنبال شریکی می گریدم که دارایی داشته باشد نه دلیری !!!
شاید امروز برای انتخاب شریکمان سر گردانیم چراکه آنچه می یابیم آنچه می خواهیم نیست و آن چه می خواهیم نمی یابیم ...
کاش به آنچه براستی می خواهیم پی ببریم و در جستجوی آن باشیم ...
امروز می دانم اگر قصد کرده ام قهرمان زندگی خویش باشم تو نیز مرد من باید قهرمانی باشی شایسته زندگی با یک قهرمان و هر دو باید این شایستگی را در عرصه زندگی ثابت کنیم ...
روزی قهرمان قلب من خواهی شد می دانم ...
دلاور باش
۸
سلام مرد من
مدتها بود منتظر بودم موضوع نامه تازه ام به من الهام شود ...
ادعای پیامبری و نزول وحی ندارم اما همیشه موضوعاتی که اندیشه ام را به تکاپو وامیدارد بصورت اتفاقی و غیر منتظره رخ داده و ساده ترین ها منبع عمیق ترین اندیشه هایم بوده ...
پشت لبخند زنانه من خوشبختی است ؟ من - زن - می خندم اما آیا واقعا خوشبختم ؟!
و اگر من به تنهایی شاد و خوشبخت نباشم چگونه می توانم در کنار تو خوشبخت باشم ؟ و اگر با هم نیز لبخند مان سرشار از خوشبختی نبود چه کسی جز من ، جز تو ، جز ما مقصر خواهد بود؟!
نمی خواهم تعریفی از خوشبختی داشته باشم چون قابل تعریف نیست خوشبختی تنها یک احساس است احساسی که نسبت به خود و شرایط داریم ...
من تا به خودباوری نرسم و احساس خوبی از خود نداشته باشم چطور می توانم احساس خوبی راجع به شرایط داشته باشم و راجع به تو ؟؟
وقتی آخر هر سخنی به خود می رسم لذت می برم چراکه می بینم همه چیز به این من به این زن بستگی دارد ...
و چقدر اندیشیدن به خود آرامش بخش است آنگاه که بدانی این خویشتن نیازمند آرامش ، احساس رضایت خاطر ، احترام و محبت است و برای رسیدن به خواسته های خویشتن تلاش کنی و همین تلاش یعنی خوشبختی ...
به قول استاد ثروت داشتن هر چیزی است که دوست داری و فقر نداشتن آن و فقر معلول است و علت من ...
هیچ کس مسئول شادی ، اعتماد به نفس ، و مورد محبت واقع شدن من نیست جز من ...
هیچ کس باعث غم و عدم رضایت خاطر ، رنج کشیدن ِمن نیست جز من ...
و هیچ کس من را خوشبخت نمی کند جز من
هیچ کس تو را خوشبخت نمی کند جز تو
هیچ کس ما را خوشبخت نمی کند جز ما
می بینی این یکی بودن فاعل و مفعول چه دلنشین است !
به خدا می سپارمت
بانو
۷
سلام مرد من
آنقدر اندیشه ام به این سو آن سو پرواز کرده که نوشتن یافته هایش بسیار سخت است و آنقدر در ژرفای برخی مسائل اندیشیده ام که گمان می کنم زبانم قادر به گفتنش نخواهد بود ...
با این همه آنچه بر می آید از نوشتن ، می نویسم برای تو ...
می توانستم در این درماندگی از شناخت بنویسم : زن ، زن است و خلاص ...
مگر نه اینکه بزرگان عرصه نوشتن بعد از کلی بحث و سخن نوشتند فاطمه (س) ، فاطمه(س) است یا آدم آدم است ! دیگر من بنویسم زن ، زن است یا در باب موضوع این نامه ام بنویسم لیلی ، لیلی است ... به چه کسی بر می خورد ؟!
اما نه ! نه آنقدر شناخت دارم که از عجز در توانایی شناخت از چنین جملاتی استفاده کنم و نه به این زودیها دست می کشم از ادامه این سفر ...
پس ادامه می دهم افسانه امروز را...
در زمان نیاکانمان لیلی مظهر ناز بود و مجنون مترادف نیاز !
زن همه ناز بود و مرد نیاز !!
زن نیاز داشت خواسته شود و مرد نیازمند خواستن !
و این نیازهای طبیعی بشر بسادگی قابل درک بود ...
شدت نیاز و ناز افسانه ها ساخت و در طی قرون بسیار تاخت و تاخت تا بما رسید که افسانه امروز را رقم بزنیم !!!
بشریت با گذر از مرحله مادر شاهی و پدر شاهی به تساوی اندیشید و افسانه امروز حاصل اشتباه من و توست که تساوی را تشابه خواندیم !!
تساوی حقوق ما تعبیر به تشابه شد و جمله بالا تغییر یافت :
زن همه نیاز شد و مرد همه نیاز !!! - این یعنی تساوی ! -
نیاز طبیعی من به خواسته شدن در این تساوی ( تشابه !) گم شد و بهای برابری ام با تو فراموشی جلوه ها و نیازهای زنانه ام شد !!
وای بر من و ما که به این حد هم بسنده نکردیم و افسانه امروز را داریم عکس افسانه دیروز می سازیم و سرمست بادی به گلو می اندازیم و می گوییم این یعنی پیشرفت !!!
در بازی تساوی و تشابه و تمدن با ساده لوحی تمام فریب خوردیم و جایمان عوض شد ( یاد داستان آدم آدم است می افتم !! داستانی که هر روز تکرار می شود و به سادگی به دیگری تبدیل می شویم که خودمان نیست ! زن مرد می شود و مردانه فعالیت می کند مردانه حرف میزند مردانه تصمیم می گیرید و مرد ...!!!)
کم مانده در دفترچه تاریخمان بنویسم لیلی مجنون است !!!!
- و ناگزیر مجنون لیلی می شود و همه ناز!!! -
آنوقت من در آستانه چنین فاجعه ای در جستجوی لیلی ، زن ، خویشتنم!!!
و نمی دانم امروز که فهمیدم من باید لیلی باشم و تو مجنون و نه هیچ چیز دیگر ، چطور بگویم به خودم و خواهرانم که لیلایی پر شکوه خودمان را نفروشیم به بهای رسیدن به پیشرفت و تمدن که پیشرفت به این معنا یعنی نابودی من نابودی زن و حتی نابودی تو مرد من ...
از من جز لیلی بودن نخواه ...
بانو
۶
سلام مرد من
امیدوارم که حالت خوب باشد و سالی واقعاً نو در پیش رو داشته باشی ...
تاخیرم در نوشتن برای این است که تصمیم دارم تنها آن زمان برایت بنویسم که حرفی برای گفتن داشته باشم و کلمات خود جمله شوند و جمله ها خود نامه شوند برای تو ...
این بار ابتدا برایت یک داستان تعریف می کنم و سپس حرفی که پس از خواندن درباره حضرت فاطمه (س) مدتها ناگفته مانده است را خواهم گفت ...
یک داستان معمولی ...
سالها پیش یک زن معمولی دست در دست یک مرد معمولی در یک خیابان معمولی قدم می زد...
بعد از خواندن شعرهای معمولی زن گفت :
- جای مرد واقعی همین جاست روی زمین نه توی آسمونها ...
رو کرد به مرد معمولی و ادامه داد :
- همین جا که وایستادی ...!
زن معمولی در حالیکه به حرفی که زده بود فکر می کرد ، متوجه شد مرد معمولی همانطور که دستش را گرفته چند قدم عقب تر همان جا که زن معمولی گفته بود ایستاده ...
گرچه آنروز زن و مرد معمولی به آن صحنه خندیدند اما زن معمولی فکر کرد مرد معمولی اش دلش می خواهد مرد واقعی باشد ... - چقدر قیافه اش شبیه مردان واقعی شده بود! -
زن معمولی فکر کرد او هم باید زن واقعی شود ...
امروز پس از سالها مرد معمولی آن ماجرای معمولی در آن روز معمولی را فراموش کرده و گاه در اوج آسمانها و گاهی در قعر چاهها به دنبال مرد واقعی میگردد ...!!
اما زن معمولی هنوز حرف معمولی را که در یک روز معمولی گفته بود بخاطر دارد ...
ایستاده روی همین زمین میان همین مردم معمولی ِ واقعی و می کوشد یک زن واقعی باشد ...!
گهگاه دلش برای مرد معمولیی که روزی قیافه اش شبیه مردان واقعی شده بود تنگ می شود ...
خیلی ساده و معمولی ...
مرد من ...
نمی دانم چرا همه جا تنها راجع به رنجهایی که فاطمه زهرا (س) در زندگی کشیده اند صحبت می کنند چرا کسی نمی گوید فاطمه زهرا (س) خوشبخت بود و یک عمر با عشق زندگی کرد ...؟
نیمی از عمر را در خانه پدری گذراند که عاشقش بود و نیمه دیگر را در کنار همسر و فرزندانی که عاشقانه دوستشان داشت و آنها نیز به او عشق می ورزیدند ...
فاطمه زهرا ( س ) بودن خلاصه شده در صبر و رنج و از عشقی که در تمام حیات این بزگوار جریان داشته کمتر صحبت شده ...
عشق به پروردگار به اسلام و به خانواده بزرگوارش ...
بی شک تنها عشق می تواند دلیل صبر و تحمل رنجی چنین والا و مقدس باشد ...
امروز من می نویسم برای تو و برای همه که حضرت فاطمه زهرا (س) خوشبخت زیست و خوشبخت زنذگی را بدرود گفت چرا که در پناه خدایی که عاشقش بود در کنار کسانی زندگی کرد که از جنس عشق و نور بودند و در پناه عشق رنج به آن معنا که ما می شناسیم معنی ندارد ...
و به یاد داشته باشیم تنها فرزندانی تربیت شده با چنین عشقی می توانند چنین بزگوار و دوستداشتنی و عاشق پرور باشند که تاریخ مانند این خانواده در صفحات خود ندیده است چرا که همه چیز آنها عشق بود و عشق بود و عشق ...
روزگارت آفتابی
بانو
۵
مرد من سلام
امیدوارم این روزهای آخر سال آنچه باید ، تکانده شود ، دل ، ذهن و...
تازه و نو به استقبال تازگی زیبای جهان برویم ... بکر و پاک ...
یک ماه گذشت ...
یک ماه از آغاز این راه بی نهایت گذشت و من مسافر امیدوار این راه ادامه می دهم و همزمان با پایان سال به آغازی باشکوه می اندیشم ...
خط پایان بشارت می دهد زآغازها ... ( استاد )
عاقبت در گیر و دار کودکی و بزرگی مانند یک آدم بزرگ واقعی خودم را موظف کردم که تا پایان یک ماهگی این سفر ، کتاب اندیشه های گاندی را تمام کنم و سعی کنم کمی بازیگوشی را کنار بگذارم ...
خوشبختانه چاپ دهم این کتاب سال گذشته منتشر شده و هر جا که باشی می توانی آنرا تهیه کنی ...
خوشحالم که«همه مردم برادرند» را خوانده ام ...
قول داده بودم از این کتاب بیشتر بگویم اما نا گفتنی است درسهای بسیاری که آموختم ، نمی خواهم نقل قول کنم می خواهم از زبان خودم بگویم که مهاتما ( روح بزرگ ) چه به من آموخته ...
نامه هایم در باب شناخت زن است و یافته هایم را در این باره بازگو می کنم تنها اشاره ای می کنم که گاندی معلم حقیقت و عدم خشونت می باشد که به گفته خودش به اندازه کوهستانها کهن و قدیمی هستند ...
گفته بودم حقیقت درونش را می ستایم زیرا که براستی رهرو حقیقت بود ...
و زن ...
شاید با خواندن عقایدش گمان کنی گاندی فمنیست و یا حتی زن سالار بوده اما اگر بتوانیم حقیقت کلامش را درک کنیم خواهیم فهمید که اندیشه او از تمامی« ایسم » ها والاتر و برتر است ... ( برای نتیجه گیری درباره او نباید عجله کرد باید حداقل تا آخر این کتاب صبر داشت ... )
گرچه هیچگاه از لقب مهاتما ( روح بزرگ ) که به او داده بودند راضی نبوده و فروتن تر از آن بوده که القاب برایش افتخار باشند اما براستی او نیز از جمله افرادیست که روحی بزرگ داشته اند ...
پیام گاندی عدم خشونت است و او زنان را که نیمه بهتر جامعه بشری می خواند بهترین آموزگاران عدم خشونت می داند ...
و آرزو دارد روزی زن محبت خود را به تمامی جامعه بشری منتقل سازد و می گوید تنها در این صورت است که زن به عنوان مادر مرد و به عنوان سازنده و رهبر خاموش و بی ادعای مرد ، مقام شایسته و افتخار آمیز خود را در کنار مرد احراز خواهد کرد و نیز وظیفه زن می داند که او هنر صلح را به جهان جنگ آلود که تشنه این شربت الهی است بیاموزد...
در مورد آموزش زنان و برابری زن و مرد او همچنان که به برابری روح و سرشت این دو آفریده خداوند اعتقاد دارد و به آموزش مناسب و صحیح معتقد است، عقیده ندارد که زنان برای آنکه سهمی در زندگی داشته باشند باید از مردان تقلید کنند و به مسابقه با ایشان بپردازند...
ممکن است زن با مرد مسابقه دهد اما در هر صورت از راه تقلید کردن از مردان هرگز نمی تواند به اوج عظمتی که خاص اوست نایل گردد...
از دیدگاه گاندی با تقلید از مردان نه می توانیم مرد شویم و نه خودمان ...
و نه می توانیم استعدادهایمان را بپرورانیم ...
خداوند قدرت عدم خشونت را به زنان بیشتر از مردان عطا کرده است ، این قدرت خیلی بیشتر موثر است زیرا خاموش و بی صداست ...
گاندی از ما می خواهد موقعیت عالی خود را به درستی بشناسیم چرا که مارا پیام آوران و مبشران انجیل عدم خشونت می داند ...
مرد من ...
نمی خواهم بیش از این به نقل تفکرات والای این مرد بزرگ بپردازم از این پس آثار حقیقت ، عدم خشونت و تعالیم دیگر گاندی در لحظه لحظه من جریان خواهد داشت و در تمامی نامه هایی که به تو خواهم نوشت...
تنها مردانی با روح بزرگ به این خوبی زن را می شناسند و تنها زنانی با روحی بزرگ حقیقت این گفته ها را درک می کنند و زن را آنگونه که باید می شناسند...
می بینی در این جمله هم سهم مرد و زن را یکسان در نظر گرفته ام تا برادرانم گمان نکنند که من مردم را متهم می کنم به عدم شناخت و ...
من تنها تو را به شناخت خویش دعوت می کنم ، زن شناسی زیبای گاندی از شناخت زیبایی که نسبت به خویش و حقیقت دارد نشاُت گرفته و براستی که جز این نمی تواند باشد زیرا من و تو مرد من هر یک مظاهری از حقیقت هستیم که شناخت بیشتر هریک از صورتهای آن به درک صور دیگر این معنای بزرگ ِ واحد کمک خواهد کرد ...
( همچنان که من با شناخت صحیح خود تو را نیز خواهم شناخت ... )
امروز نیز گذشت و یک ماه تمام شد ...
با همه شلوغی این روزها گمان می کنم لازم است بیشتر به آرامش درون اندیشید زیرا که به آغاز شروعی دوباره نزدیک می شویم و این آغاز معجزه ای عظیم و واقعه ای زیباست ...
امیدوارم با دلی پاک و ذهنی آرام به استقبال طراوت و تازگی برویم ...
بخدا می سپارمت
بانو
۴
مرد خوبم سلام
امیدوارم روزگارت آفتابی باشد همچون نگاهی که با آن می نگری و گرما می بخشی ...
این روزها سر همه شلوغ است چون همه آدمهای مهمی ! هستند ، دور و برم را که نگاه می کنم آدم بزرگهای زیادی می بینم که بی اختیار مرا به یاد شازده کوچولو می اندازند و تعابیرش از آدم بزرگ ها !!!
باور نمی کنی اگر بگویم این روزها گاهی من هم شبیه آدم بزرگها می شوم !!!
وقتی همبازیت نباشد برای بازیهای کودک درونت گاه یادت می رود که کودکی ، یادت می رود که دلت ذرت می خواهد و تاب بازی و خنده های بلند ...
آری اگر سکوت می کنم از این جهت است که این روزها بیشتر آدم بزرگم و سرم شلوغ است !!!!
در حال خواندن کتابی از گاندی ام ، مردی که افکارش را می ستایم و حقیقت درونش را...
درباره زنان براحتی سخن گفته به همان راحتی که یک مرد می تواند از زن سخن بگوید آنگاه که می شناسدش و برایش ارزش قائل است...
در نامه های بعدی بیشتر از این کتاب خواهم گفت ...
امروز تنها به شعری از محمد علی بهمنی بسنده می کنم ، می نویسم که بدانی هستم و همچنان در جستجو ...
سکوتم برای تفکر است نه تعلل ...
خود را به مشاطه مسپار
دوقلوهای خورشید
یا
راز سر بزیری من
یا ...
چشمان تو
نقاشی خداست
خود را به مشاطه مسپار
جادو
باطل شدنی است...
بانو
۳
مرد مهربانم باز هم سلام ...
این روزها گاهی دلتنگت می شوم اما فاصله ها همواره سخت و کشنده نیستند گاه ثمراتی دارند که رسیدن به آن در شرایط دیگر امکان پذیر نیست ...
از هر شرایطی می توان برای بهتر شدن استفاده کرد بشرطیکه خیری که درون هر واقعه ای پنهان شده را درک کرد و شاید این هنر زندگی کردن باشد ـ دیدن نیمه پر لیوان -
نمی دانم شاید از دو نامه قبلی من برداشت کرده باشی که با آراستگی و زیبایی ظاهر مخالفم اگر این طور است باید بگویم نه مرد من ... ( چون این نامه ها بی پاسخ می ماند برای جلوگیری از هر شبهه ای در خواننده توضیح می دهم ...)
هیچ انسانی در هیچ جای دنیا در هیچ زمانی زیبایی و زیبایی خواهی انسان را محکوم نکرده است و دین ما همواره بر آراستگی زیبایی و پاکی سفارش و تاکید کرده است ...
و من نیز خواهان زیبایی ام چون تو ...
در روزگاران قدیم ما با این همه زیبایی های فریبنده و دروغین مواجه نبودیم ساده بودیم و در اطرافمان جز سادگی و بی پیرایگی و زیبایی حقیقی نبود ( یا بسیار بیشتر از اکنون بود ) اما امروز من و تو مرد من با زیبایی های عروسکی و اغوا کننده پر آب و رنگی مواجهیم که بس گیراست و بس گذرا ...
چه کنیم که بیراه نرویم و زیبایی دروغین را نپذیریم ؟
من خود خواهان زیبایی و سادگی توام هستم چنین زیبایی فریبنده نیست و در برادران من احساسی جز احترام بر نمی انگیزد...
آراستگی و پیراستگی تا آن جا که اغوا کننده نمایشی و عروسکی نباشد بسیار خوب است ...
و من در برابر تو باید که آراسته و زیبا باشم زیرا که تنها تو مرد منی...
مشکل این جاست که من و خواهرانم هم بسیار به این آب و رنگ وابسته ایم بارها پیش آمده سادگی ام را با افسردگی و بروز نبودن و... نسبت داده اند !!
اگر بروز بودن و تابع مد امروز بودن از من عروسک می سازد بجای تسلیم در برابر این دیدگاه باید با افتخار بگویم که می خواهم همچون زنان دیروز سرزمینم ساده باشم و ارزش وجودی من به درونم باشد نه به تعداد رنگهای نقابم ...
گفتن این حرف و باور آن شهامت می خواهد شهامت من بودن که آرزو می کنم داشته باشمش ...
مرد خوبم امروزهم گذشت و من سعی کردم گامی دیگر بسوی خودم بردارم ...
سادگی بیشتر در عین آراستگی و پاکی درس امروز من است ...
تورا به خدای مهربانمان می سپارم و امیدوارم با دستاوردی معنوی و گرانبها از این سفر بازگردی...
دعایم بدرقه راه توست ...
بانو
2
سلام مرد من ...
این سفر گرچه باعث شده از هم دور باشیم اما من بخودم نزدیکتر می شوم فرصتی پیدا کردم تا بیشتر فکر کنم ...
امروز به این فکر می کردم که از کجا شروع شد؟
از کی تو خواهان عروسک شدی و من عروسک ؟؟
به گمانم از همان روزهایی بود که برای اولین بار چشمت به یک عروسک افتاد و محو تماشایش شدی ...
کمتر به خانه می آمدی و من بیشتر چشم براه تو بودم ...
سالهای خیلی دور بود سالهایی که هنوز اینترنت و ماهواره نبود و تو در خیابان و کافه و بعدها در تلویزیون عروسک دیدی ...
عروسکی زیبا و رنگارنگ...
و عجیب که تو در برابر این عروسک چقدر سست شدی ...
و من هر روز چشم براه آمدنت بودم دیر می آمدی و بی حوصله بودی ...
تا اینکه رد نگاهت را گرفتم و به عروسک رسیدم ...
باورش سخت بود اما چشمان تو در پی عروسک بود نه من !!
سخت بود برای من زنی که صادقانه و عاشقانه سعی داشتم تمام احتیاجات تو را برآورده کنم و مردم را بی نیاز کنم ...
اما نمی شد عروسک نمی گذاشت نیازهای دیگری در تو بوجود آمد که من زن ساده و پاک و مهربان شرقی از برآورده کردن آن عاجز بودم نیازهایی که خود هم می دانستی پوچ است و فریبنده ...
چاره ای نبود عروسک داشت تمامی تو را از من می گرفت و تو تمامی من بودی ...
باید کاری می کردم ...
عروسک شدم ...
عروسک شدم تا به من توجه کنی ...
تا دلت و نگاهت بسوی من باز گردد ...
چون من مردم را با تمام وجود می خواستم و دوستش داشتم ...
می بینی مرد من مجبور بودم عروسک شوم تا تو را نبازم ...
زیرا تو خواهان عروسک بودی...
اما محاسبات من و تو همه اش غلط بود این طور تعداد عروسک ها روزبروز زیاد تر شد عروسک های پاک عروسک های معصوم به آتش عروسک های محکوم سوختند و سر رشته چنان از دست من و تو درآمد که دیگر باز نیافتیمش...
من زن شرقی با تمام اصالتهایم و اعتقاداتم دیگر نه می توانستم عروسک خوبی باشم و نه آنی که بودم ...
خواهران من نیز برای بدست آوردن مرد دلخواهشان عروسک شدند کم بودند مردانی که در پی عروسک نبودند و کم شدند زنانی که عروسک نشدند آنقدر انگشت شمار شدند که دیگر کسی گمان نکرد زن واقعی یعنی او و نه عروسک ...
عروسک که شدم در خور مهمانی ها و دوستان تو شدم مرا با خود به همه جا می بردی و من سرشار از لذت این همه توجه از تو غافل شدم ...
و تو نیز از عروسکی که خود ساخته بودی غافل شدی ...
در این بازار عروسک ها هر دو گم شدیم من خودم و تورا و تو نیز هردومان را گم کردی!!!
و امروز که من خواهان بازیافتن خود هستم تو نیز باید من را بشناسی تو نیز باید بدانی که عروسک با من چه تفاوتی دارد ...
من را بیش از یک عروسک بخواهی و من را از نو بشناسی و دوباره ببینی ...
نمی دانم امیدوارم در این نامه تو را بیش از حد مقصر جلوه نداده باشم شاید هم همزمان شد تو عروسک خواستی و من عروسک شدم آسان ترین راه را برگزیدم و این اشتباه نسلهاست که ادامه دارد ...
مرد مهربانم برای امروز کافی است هر دو باید بیشتر فکر کنیم ...
بانو
۱
مرد من سلام
امروز نوشتن این نامه ها را برای تو آغاز می کنم . من نه زن سالارم نه فمنیست و نه سیاسی و شاید نه اجتماعی !
نامه های یک زن مجازی است به یک مرد مجازی و شاید همه زنان به همه مردان و شاید نامه های من به خودم ...
«وقتی در دنیای حقیقی آدمهای حقیقی حرفهای مجازی می زنند در دنیای مجازی آدمهای مجازی از حقیقت می گویند...»
هدف شناخت زن است و مقام و ارزش او ...
من استاد نیستم که سخنرانی کنم، پیشنهاد بدهم یا محکوم کنم ، یک زنم درجستجوی خویشتن ...
و در این مکاشفه یافته هایم را برایت می نویسم ...
باشد که من و خواهرانم و تو مرد من همه باهم زن این آفریده مقدس خداوند را بهتر بشناسیم ...
وقتی می بینم من و خواهرانم را در این اجتماع غریب به چشم یک عروسک می نگرند وقتی می بینم ما از خودمان عروسک ساخته ایم و مردانمان هم به داشتن عروسک خو گرفته اند رنج می برم ...
زن زیباست و خداوند زن را زیبا آفرید تا دنیا زیباتر شود اما این زیبایی تنها ویژگی من نیست ...
تمام زنان زیبایند هم در ظاهر و هم در باطن و دریغا که همگی زیبایی ظاهر را براحتی کشف می کنیم و در همان سطح از ادراک متوقف می شویم و همین می شود که امروز من و خواهران من ساعتهای بیشتری را جلوی آینه می گذرانیم و کمتر مطالعه می کنیم و از خویشتن خویش غافلیم...
و تو مرد من از من غافلی ...
بارها شنیده ایم که مرد از دامان زن به معراج می رود ...
بهشت زیر پای مادران است ...
و...
اما همه در حد گفتن و شنیده شدن مانده اند ...
به آسیه ، به مریم ، به خدیجه ، به فاطمه (ع) و زینب ( س ) افتخار می کنیم اما نمی دانیم که بودند و چه گفتند و چه کردند...
مردان بزرگ را خوب می شناسیم اما زنان حماسه ساز و تاریخ سازمان را نه ...
اگرهم بشناسیم فکر می کنیم آنها استثنا هستند و ما متفاوت ! شرایط زمان ، گرانی ، فساد ، بی اعتمادی و حتی مشکلات بین المللی را بهانه می کنیم تا خودمان نباشیم !!
مرد من امروز که جامعه بیش از پیش آشفته و هراسان است و همه به دنبال هرچیزی هستند جز خودشان از تو می خواهم مرا دریابی آنچنان که هستم...
مردان بسیاری ناآگاهانه مرا می پرستند زیبایی ام -جامه ام - یاحتی موقعیت اجتماعیم را اما نمی دانند من در پس همه اینها به دنبال چیزی گرانبها ترم اگر همه به این من راضی اند من نیستم ! و تو نیز راضی نباش ...
اگر من و خواهرانم پیش از اینها در پی هویت فراموش شده مان گشته بودیم حتی تو مرد من امروز سرافراز تر بودی و چشمانت را در برنامه های ماهواره و روزنامه ها و مجلات و سر در سینما ها و تلوزیون و خیابان به دنبال عروسک روانه نمی کردی در حالیکه زن تو با تمام خوبی ها چشم انتظار توست ...
مرد من از این پس نوشتن این نامه های سرگشاده من بتو تکلیفی است بر من تا آنچه یافته ام با تو ، خواهران و برادرانم قسمت کنم و درباره آن صحبت کنیم زیرا که من ( یک زن ) بیش از هر چیزدیگر در مردم نشانه هایی از خود و ارزشهایم می جویم و تو اگر مرا و خود را باور کنی می توانیم زندگی را با عشق و شناخت تجربه کنیم ...
امضاء بانو